پنج شنبه 90 دی 29 , ساعت 9:0 صبح

 شوریده وبی قرار در جاده شور بختی رهاشدم .....

در اغوشم  تکرار  مکرر دوستت دارم   ....نهالم ...دوستت دارم

ایکاش ...  سحر نمیشد .

 حرفهایش حس قریبی در تمام تنم دوید  .

احساس کردم .. ارام گرفتم ...بغضم ترکید . به انداز ...هراز دریا اشک ریختم .

 میخواهم .بخوابم ..................شاید  با ز هم ......................................



لیست کل یادداشت های این وبلاگ