چهارشنبه 90 بهمن 5 , ساعت 9:0 عصر

پنج روزه روزگار من به خوشی نمی گذرد

به عمر کوتاه چهارفصلم .....

نه زمستان پیداست نه بهاری

دل بستنم به عشق.......

از این روست که درد از یاد برم

نه سراب دروغینم هست . نه یار مه رویی

به خانمان ویش هر کسی دل می بندد

من به تسکین دل نه خاکی دارم .  نه دیاری

این لاف زنان به دوستی ...................

نه ظاهری نمایان دارند .نه باطنی پیدا

میان ایشان برای زندگی نه صبرم مانده  . نه قراری

دل عصیان میکند . که اروزهایم .........

برای دمی تسکین . هیچم نمانده اختیاری

اینده هیچ . دل به امروز تا نسپرم

ز دیروزانم نیست یاد خوشی

نغمه های خوش به لبانم بیگانه اند. بیگانه

غزل تلخ .....

یار من است .یارمن

گم شده چنگ گیتار زندگیم ...............

که به سیمش ساز خوش نبود .

 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ