جمعه 90 مهر 15 , ساعت 11:0 عصر
از تو می پرسم :به کجا باید رفت؟
غم ام از وحشت بوسیدنت نیست
غم من غربت تنهایی هاست
که تنهایم...آن روز ها که با تو بودم...
امروز بی توام
امروز که بی تو ام ...با تو ام
در التهاب دیدنت...در انتظار بودنت...در غربت نبودنت...در آرزوی...
ای کاش...بودنت
تنها نشسته ام محروم از نوازش دست نرم و مهربانت ...
ای کاش خاکستر وجود من را با خویش می بردی باد
ای داد...دیدم که گردباد حتّی خاکستر وجودم را هم با خود نمی برد
نهالم...دیدم در انزوای خلوت شبهایت گریستی
دستانت زلال اشک های روانت را پنهان و ساکت...
و دریای آرزو:در این دل شکسته ام نشاندی ...صد افسوس
نوشته شده توسط فرح نهالی | نظرات دیگران [ نظر]
لیست کل یادداشت های این وبلاگ