جمعه 90 بهمن 7 , ساعت 11:0 عصر

امسال در من بهاری نخواهد بود

چنان پوسیده ام در خویش

 که یارای باز روییدن ...نتوانم

کجا فرار کنم ....

که چاره این جان بیقرار کنم

اتش گرفته ام در باه

نتوانم شعله را مهار کنم

امیدی محال است که شب ها انتظار کنم

شب ها میان ظلمت مطلق ...سکوت محض..هجوم دغدغه

فریاد ‚نهال ...نهال...

با قطره های اشک روی گونه هایم

سرود صبح را هموار کنم



لیست کل یادداشت های این وبلاگ