جمعه 90 بهمن 21 , ساعت 9:0 عصر
پناه خاطراتم :
چگونه توان گفت.هنوز دو چشمت روشن وبامنی. هنوز بامنی
ای که سیر در افاق روح میکردی . چگونه نفس خود د رحصار خویش گرفتی
حال توان گفتن از من رمیده .رهیده تاب وتوان ازتنم .....چه انتظار عظیمی نشسته بردلم .
میان این برهوت ...این منم . مبهوت ...که دشت تشنه عشق است وتو نهالم ...تمامی عشق
هر ان بیمی است وهمبشه دلهره بامن است
میگذاشتی تامن هم باتو مهربانی خود را به خاک عرضه کنیم . ای تمامیت عشق.
نوشته شده توسط فرح نهالی | نظرات دیگران [یک نظر]
لیست کل یادداشت های این وبلاگ