یکشنبه 90 مهر 17 , ساعت 11:0 عصر
کو یک خنده ...یک تبسم زیبا
یک صوت صادقانه...یک آوای بی ریا؟
چه باید کرد...بیم من همه این بود که مبادا...
بیم داشتم.ویران شود...تمامی عشقم
خدایا ...چگونه نشاندی...این چنین افسوس و حسرت
چرا...نشاندی این همه تلخی و درد و زجر عریان را...
می سوزم در شعله های خشم خروشان خویش
در من دیگر نمانده شکیبایی...به پیری نشسته ام
جان خسته ام در نبود نهال ام
می گریم تا صبحگاه تا سپیده دمان
در سکوت خیابان ها
در تنهایی و خلوت شب ها
می گریم در فصل برگ ریز که گرفتی نهالم را...
چه دل گیرانه چنان غروب غم زده پاییز
نوشته شده توسط فرح نهالی | نظرات دیگران [ نظر]
لیست کل یادداشت های این وبلاگ