چهارشنبه 90 اسفند 17 , ساعت 9:0 عصر

او بی صداتر از همیشه که به مثابه فریادش بود .در بیکران واژه هایش

در اوج خزان بهاری را می طلبید که استخوانهای خسته اش شکوفه کند

واز برگ برگ ان فریاد ...ازادی بر اید .

او بوی ستاره را لمس کرد وبا چکاوک به سخن نشست ودر واپسین لحظات

وداعش به هنگام پرواز .....رازی در گوش ایینه ها سپرد وعطر قامتش را به

افتاب تکیه داد...............

 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ