چهارشنبه 90 اسفند 17 , ساعت 10:0 عصر

نهال وقتی تو نیستی دستانم به وسعت فاصله ها خالیست.

وباد غریبی با یک پرنده در شانه شب ..تنها در اوج تنهای شب

به هم نشینی میاید ...وبا وزش بیرحمانه اش شانه های امیدم را میلرزاند. 

و..وقتی می فهم باز تو نیستی چشمانم طعم باران میگیرد

وپرنده های زخم خورده دسته دسته از انتظار خیسی چشمانم

برمی خیزند . وروی گونه ها دست وپا میزند.

وقتی تو نیستی روح فرسوده ام از بارش تند فاصله ها تب میکند .

ولحن معصوم ...احساسم لب به هذیان می گشاید .

وقتی تو نیستی حصار سخت دوری محکم تر میشود .

واین چنین بی تو می مانم.....

وقتی تو نیستی باغبان پیر خاطراتم دگر شاخه ای تبسم به

غمگینی چهره ام نمی فروشد .

وهر گاه بی تو بودن سخت ازارم میدهد ...با سبوی کهنه خاطر ه ها

یاد وخاطرت را اب میدهم ...........

 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ