چهارشنبه 90 اسفند 17 , ساعت 9:0 عصر

تهال ...باور تلخ نبودنت تاوان کدامین گناه من بود که من باید پس بدهم .

طاقتم زرد شد      " چرا  ؟ نهال امدنت نمی روید   چرا  ؟

در ان نوبت که خورشید را هاله ای از ابهام پوشانید .

وبرستارگان درخشندگی را چشم فرو بست......

وکوهها را در پس لرزه های سهمگین خود فرو ریخت .

اری .... درختان هم گریستند . واز پس لرزه های..گریه های من...

نهالم ...اندوهبار است این ثانیه ها  ...

حال در لابه لای این دل تنهایم ....من مانده ام با دریایی از رویاهای بی فرجام.....

نمی یابمت ......تا چه هنگام ....



لیست کل یادداشت های این وبلاگ