می بایست انطور میشد
که تو معبد متروک جانم را روشنایی دهی
وبادستان پرمهرت شمع روشن کنی
که نوری از روزن وجودت فرو تابد
وبوی عودی در فضا پیچد
ووجود خداوند را تو شاهد باشی
این همه خاموشی
خوابی عمیق وریشه دار
اورا نگه داشته بهشت
گویی اتاق وکاناپه اش
از پاکی اش دارد نشان
از خدا خواهم که او
همواره باشد در بهشت
اسمان دلم غبار اندوه است
دیوار دلم پر از گرد وغبار تنهایی است
افتاب هم از دل مردگی ام روی گردان است
بال پروازم شکسته است
زندگیم سر در گریبان است
اری ... هنگام پروازش نبود
زیستن را در این الودگیها ...باز هم وقتش نبود
این همه بی تابی وتشنگی از بهر تو نهالم حق من نبود
در کجای این فضای تنگ وملال اور ........فریاد زنم
غمم دریاست ...دلم تنهاست
وجودم بسته به زنجیر خونین دردت
اه ...چه تنها وغریبانه
ومن مانده ام ار این ساحل خاموش وخسته
بیقرار و تشنه پرواز تا خود را رسانم به تو.......
بگو ....کجاست
انجا در عالم وجودت .........................
بگو از کدام پنجره پرواز کنم
تا که از این روزگار تلخ بسوی تو ره باز کنم
در حصار خلوت تنهایی
چشم به قطره های باران
به روشنایی خورشید عشق
نثار تو باد قطرات باران
که درون ایینه ذهنم
نهالم
تا ابد .....تویی پا بر جا
بر دیوارهای دلم هزاران عکس تو به یادگار مانده است
پیوسته با خیالم هزاران خاطره از تو به یادگار ...........
یادت پر از عشق
به افاق پر گشودی
هیچ نیامدی فرو د
واین اسمان تیره دلم تا جاودان تهی خواهد ماند
نهال عشق
لیست کل یادداشت های این وبلاگ