عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است ............نازنین
چرا باور نداشتی
فغان وشیون وزاری
داغ زیباترین فرزند افتاب و باد
چرا که .... باور نداشتی
شرمساری جبران ناپذیری است
اه....بیش از انکه در اشک ودرد و اندوه غرق شوم
زخم از ان من بود
اگر می بودم
زخمی نمی بود
عمیق ترین زخم از ان من بود
زاریم خواب را از دیده هایم ربوده است
این منم ...چنین بی پروای هستی خویش
وچنین نادم از کرده و نا کرده خویش......
خدایا.....
کجایم ...که هستم ...چه میگویم...چه میکنم
پاسخی گو .
به انتظار پاسخ درد میکشم
در هم میشکنم
خدایا.....
از این همه اندوه خویش در رنجم
پنج روزه روزگار من به خوشی نمی گذرد
به عمر کوتاه چهارفصلم .....
نه زمستان پیداست نه بهاری
دل بستنم به عشق.......
از این روست که درد از یاد برم
نه سراب دروغینم هست . نه یار مه رویی
به خانمان ویش هر کسی دل می بندد
من به تسکین دل نه خاکی دارم . نه دیاری
این لاف زنان به دوستی ...................
نه ظاهری نمایان دارند .نه باطنی پیدا
میان ایشان برای زندگی نه صبرم مانده . نه قراری
دل عصیان میکند . که اروزهایم .........
برای دمی تسکین . هیچم نمانده اختیاری
اینده هیچ . دل به امروز تا نسپرم
ز دیروزانم نیست یاد خوشی
نغمه های خوش به لبانم بیگانه اند. بیگانه
غزل تلخ .....
یار من است .یارمن
گم شده چنگ گیتار زندگیم ...............
که به سیمش ساز خوش نبود .
لیست کل یادداشت های این وبلاگ