چهارشنبه 90 اسفند 17 , ساعت 9:0 عصر

او بی صداتر از همیشه که به مثابه فریادش بود .در بیکران واژه هایش

در اوج خزان بهاری را می طلبید که استخوانهای خسته اش شکوفه کند

واز برگ برگ ان فریاد ...ازادی بر اید .

او بوی ستاره را لمس کرد وبا چکاوک به سخن نشست ودر واپسین لحظات

وداعش به هنگام پرواز .....رازی در گوش ایینه ها سپرد وعطر قامتش را به

افتاب تکیه داد...............

 


چهارشنبه 90 اسفند 17 , ساعت 7:0 عصر

نهال افکارش فرامرزی بود وهر اتفاقی را موشکافانه کالبد شکافی میکرد .

وانرا به زبان خود منعکس می نمود .

 گوشهایی که خنثی نمیشوند       زیر دلهای مهیب می ترکند.....هیس

کردستان...سوریه....انجا ودرست اینجاترها  "من"    هیس.......

نهال میرفت شعله های بی قرار را خاموش ..انجماد ناباوری را ذوب و

جراحت سنگین بهت وبی کسی را مرهمی باشد .ودانه های نرم عذاب

را خشک ودیوار اندوه را در هم کوبد . وروح را از اسارت خستگی ازاد کند.

او ماندن را به تفسیر نشست وانگشتهایش را عادت داد تا بر قلب سجاده تکیه کند .


چهارشنبه 90 اسفند 17 , ساعت 5:0 عصر

وبرای ..مریم { ق} ودیگر عزیزان در بند نوشت :

همدری بسیار بیگانه است . چگونه میتوان همدرد تو بود

وقتی هنوز هم در چهار چوبی .وسیعتر از تو گام می نهم

هنوز بستری ارام تر از تو به خواب می روم وهنوز هم.....

در این دم دم نفس گیر که هوای ازادی جیره ازاده ای چو تو نیست ....

برخود می بالم که در این چند سال هم نفست بودم .

بسیارند عزیزانی که هر لحظه رهاییم را چون تحفه ای نا چیز تقدیمشان میکنم

 تا همیشه کنارتان .......


چهارشنبه 90 اسفند 17 , ساعت 3:0 عصر

نهال....بهار بود ودستهایش اجابت باران در ذهن صدف..

نهال بعد از در بند افتادن نسرین ستوده ........نوشت

بوسه های هنوز      غریب کودکانه شد    

که برلب های خشکیده ات ترک میخورد

جاودانه ایستاده ای        مادرانه بمان

او در اعتصابی دیگر در اعتراض به زندان افتادن هدی صابر

ودیگر عزیزان چنان دچار ضعف ورخوتی شد که از مچ پا دچار فلج گردید

وزمان طلبید  تا کمی بهبود یابد و بعد از نشر خبر در گذشت شرف ال قلم

هدی صابر نوشت :

فریادت میکنم از دور      از یک خیابان بلند امروز

اعتراض...اعتصاب غذا....قلبم می سوزد .... گلویم  ......گلویم

هدی صابر پروازت مبارک......با گلوی خشکیده...باران ....باران  ...باران...اشک

 


سه شنبه 90 اسفند 9 , ساعت 6:0 عصر

نهال : در عطر ی که تکلم ساخت یاس ها بود . شهری ساخت

که خیابانهایش از سماجت فریاد عریان وپنجر ه هایش به شکل

حنجره های قناری ها وکلامش در راستای عشق و برابری.....

نهال دیگر تمام وجودش در گروعشق .....او زندگی پر تشویش و

وسرشار از کمبود ها را می خواست پر از عطر اقاقی کند و هر

انچه که می اندیشید در سمت وسوی فردای روشن ............

او در کلیه اعتصابات در بیرون از بند به مانند انها در اعتصاب فرو _

میرفت وچون شمعی تامرحله فرو مردن پیش میرفت .

نوشت :

نعره ای در صدا       کلمه ای در کلام        بغضی در گلو

که ازادی در اندیشه محکوم است

این چه شهری ست  ؟

ازادگانش در بستر مرگ...............

ازادی خواهانش در بند................

و....ازادانش در توهم ترس وتردید هنوز........چه کنم ها رادوره میکنند .


<      1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ