نهال : در عنفوان جوانی راهی قبله گاه درستی ها و
دانایی ها وعمل بر ان بود ودر تمامی سالهای کسب _
تجربیاتش دروغ را نا بارور وراستی را زایا می پنداشت
ودر مدار درک خرد همیشه خوب وصمیمی گام بر میداشت
ودر هوای خوب خواستنها میرفت که جایگاه اسمانی خود _
را بیابد .
او هر روز که جلو تر میرفت در مسیر شناسا به مسائل و
مصائبی بر میخورد که روح ادمی وانسانی او را سخت متاثر
از ان می نمود . وبه لحاظ همین تاثیرات مطالعات وتحقیقات
خود را بیشتر در زمینه جغرافیای حیات بشری وبه ویژه جهان
سوم وبالاخص ایران نمود .
در اخرین روزهای زمستانی سی واندی سال پیش دختری
پا به عرصه حیات گذاشت .
که از بدو میلادش تمایزهای خود را به منصه ظهور نشاند .
وبه سرعت جای خاص خویش را باز نمود .....
او یک دختر پنج کیلویی هنگام تولد بود .
در نگاه اول وزن جسمی اش عیان گردید .
در حالیکه ان وزن ...وزنی بود که سالها بعد عیارش هویدا
ونشانگر وزن روح بلند وسرشار از معرفتی بود که به تمامی
خود را نشان داد .
"نهال" سبز به دنیا امد . سبز زیست وسبز پرواز کرد وچشمان
سبزش گواهی ...صادق بر این مدعا بود .
پرنده وجودش پیک غریبی بود که از دورها امد وفرودش به پایگاه
هستی با کوله باری از صداقت ...وصفا...ونیکی..وحس انسان
دوستی بود .................
او رفته رفته شکل میگرفت وبه تدریج پا بر پله های تشخیص نهاد .
وقله های رفیع اصل یقین را در می نوردید .
پناه خاطراتم :
چگونه توان گفت.هنوز دو چشمت روشن وبامنی. هنوز بامنی
ای که سیر در افاق روح میکردی . چگونه نفس خود د رحصار خویش گرفتی
حال توان گفتن از من رمیده .رهیده تاب وتوان ازتنم .....چه انتظار عظیمی نشسته بردلم .
میان این برهوت ...این منم . مبهوت ...که دشت تشنه عشق است وتو نهالم ...تمامی عشق
هر ان بیمی است وهمبشه دلهره بامن است
میگذاشتی تامن هم باتو مهربانی خود را به خاک عرضه کنیم . ای تمامیت عشق.
امسال در من بهاری نخواهد بود
چنان پوسیده ام در خویش
که یارای باز روییدن ...نتوانم
کجا فرار کنم ....
که چاره این جان بیقرار کنم
اتش گرفته ام در باه
نتوانم شعله را مهار کنم
امیدی محال است که شب ها انتظار کنم
شب ها میان ظلمت مطلق ...سکوت محض..هجوم دغدغه
فریاد ‚نهال ...نهال...
با قطره های اشک روی گونه هایم
سرود صبح را هموار کنم
امسال در من بهاری نخواهد بود
چنان پوسیده ام در خویش
که یارای باز روییدن ...نتوانم
کجا فرار کنم ....
که چاره این جان بیقرار کنم
اتش گرفته ام در باه
نتوانم شعله را مهار کنم
امیدی محال است که شب ها انتظار کنم
شب ها میان ظلمت مطلق ...سکوت محض..هجوم دغدغه
فریاد ‚نهال ...نهال...
با قطره های اشک روی گونه هایم
سرود صبح را هموار کنم
لیست کل یادداشت های این وبلاگ