سرگشته ام
نه راهی پس ‚ پشت .....ونه پیش رو دارم
من از خود بدون تو رهایی ندارم
زتو کسستن نتوانم
بی تو نتوان که باشم
سهم من رفتن تو در ان روز غم انگیز پاییز
در رهی دور و دراز ........
انتظاریست که پایانش نیست
سهم من خشکیده
سهم من خشاب های خالی فنو باربیتال
سهم من از تو افسوس
سهم من تنها درد و زجر ی عریان
کوچه ای است در سجاد
کوچه ای غمناک
کوچه ای باریک
که دلم در ان کوجه میگیرد
در ان کوچه نفسم میگیرد
در ان کوچه همه خاطره نهال عشق
در دلم غوغایی است
اری .. در گذر کوچه
کوچه دیگر خالیست
این منم خالی تر
مادری تنها و پیر وخسته وناتوات از رفتن
چهره ام خیس از اشک
زانوانم لرزان وخسته
دستانم پیر وفرسوده
کمی انسوتر ....زندگی دارد . جریان
ندانند حال من ...وای برمن
می بایست انطور میشد
که تو معبد متروک جانم را روشنایی دهی
وبادستان پرمهرت شمع روشن کنی
که نوری از روزن وجودت فرو تابد
وبوی عودی در فضا پیچد
ووجود خداوند را تو شاهد باشی
این همه خاموشی
خوابی عمیق وریشه دار
اورا نگه داشته بهشت
گویی اتاق وکاناپه اش
از پاکی اش دارد نشان
از خدا خواهم که او
همواره باشد در بهشت
در حصار خلوت تنهایی
چشم به قطره های باران
به روشنایی خورشید عشق
نثار تو باد قطرات باران
که درون ایینه ذهنم
نهالم
تا ابد .....تویی پا بر جا
لیست کل یادداشت های این وبلاگ