جمعه 90 دی 23 , ساعت 10:0 عصر

در حریم عشق بازی .....خودم را گم کرده ام

عاشقم .....خودرا بسوی اشنا گم کرده ام


جمعه 90 دی 23 , ساعت 10:0 عصر

خدایا.....

چگونه پژمرده شدم

چگونه در خود شکستم

در خود رمیدم

به خود شوریدم

در خود فریاد زدم

تا کسی دردم نفهمد..... 


جمعه 90 دی 23 , ساعت 10:0 عصر

حال ....که ارزوهایم غروب کرده

جلوی قدمهای لرزان ام انچه که می بینم ........نمیخواهم 


جمعه 90 دی 23 , ساعت 9:0 عصر

وانچه میخواهم نمی یابم ....

شکستم ...فرو ریختم ....به خاک نشستم .


جمعه 90 دی 23 , ساعت 12:0 صبح

بووووس

نهادم...

بیا بهاری را بیا آغازیم که در آن یکی بودن را تجربه کنیم.

بیا در فصل یکرنگی........دلتنگیمان را پر از سرود عشق کنیم.

بیا با طلوع بهار ، زندگی را رنگی دگر بخشیم.

و.........دوست داشتن را در بام دلهایمان به رنگی.........

بیا گلدان پژمرده روحمان را آبیاری کنیم.که اینک شب های بلند زمستانی را پشت سر نهادیم.

و.........به یاد بیاوریم که نهالمان را به نهالستان سپرده ایم.

بیا روزهای روشن فردا را اندیشه کنیم.و در پرتو روح نهال و به خاطر شادی روح عزیزمان این کوله بار رنج را به مقصود برسانیم.

بیا با خانه تکانی دلهایمان فریاد بزنیم :نهال ما عاشقیم و عاشق خواهیم ماند..............


<   <<   11   12   13      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ