کو یک خنده ...یک تبسم زیبا
یک صوت صادقانه...یک آوای بی ریا؟
چه باید کرد...بیم من همه این بود که مبادا...
بیم داشتم.ویران شود...تمامی عشقم
خدایا ...چگونه نشاندی...این چنین افسوس و حسرت
چرا...نشاندی این همه تلخی و درد و زجر عریان را...
می سوزم در شعله های خشم خروشان خویش
در من دیگر نمانده شکیبایی...به پیری نشسته ام
جان خسته ام در نبود نهال ام
می گریم تا صبحگاه تا سپیده دمان
در سکوت خیابان ها
در تنهایی و خلوت شب ها
می گریم در فصل برگ ریز که گرفتی نهالم را...
چه دل گیرانه چنان غروب غم زده پاییز
از تو می پرسم :به کجا باید رفت؟
غم ام از وحشت بوسیدنت نیست
غم من غربت تنهایی هاست
که تنهایم...آن روز ها که با تو بودم...
امروز بی توام
امروز که بی تو ام ...با تو ام
در التهاب دیدنت...در انتظار بودنت...در غربت نبودنت...در آرزوی...
ای کاش...بودنت
تنها نشسته ام محروم از نوازش دست نرم و مهربانت ...
ای کاش خاکستر وجود من را با خویش می بردی باد
ای داد...دیدم که گردباد حتّی خاکستر وجودم را هم با خود نمی برد
نهالم...دیدم در انزوای خلوت شبهایت گریستی
دستانت زلال اشک های روانت را پنهان و ساکت...
و دریای آرزو:در این دل شکسته ام نشاندی ...صد افسوس
برمیگردم...پیش تو...من عازم ره توام
گفتی وداع؟...یا که نه...
نهال وداع نکرد. نخواهد کرد.
گفتی وداع...نشنیدم...رفتی و ندیدم...
دشوار حالتی است
توقع عاشق ...با نگاهی گویا و لبانی خاموش
بی شک و شبه و تردید...بی گمان ...از پیکرم جدا می شوم.از قید تن رها می شوم
با تو خواهم بود ...نهالم
شاید که مرده ام من...
گفتم اگر مردن این است
چه شیرین است با تو بودن... نهالم
با خود...من و نهالی که مرا محنت بی آبی در خود افسرد
تو می توانستی فردا ...تنومند درختی باشی
امّا ریشه ات را با تیشه...نو نهال ام ...که
هیبت تیشه ام افسرده ام کرد...غرق در بی خبری...
هنگامه ی جنون بود...آنجا که نجوای درد و ضجّه از لابه لای دل شکسته ام آیینه به گرد نشسته به نوشته هایی
که خوابی طولانی طلب کرده ...دیگر برای همیشه...
در خواب می رود.با طعنه های تلخ.با طعن جانشکر
با حرف هایش...چه رنجی...با طعنه هایش چه گنجی
خورشید خواب است و شب آغاز شد.
حکایت من و تو را...هیچ کس نمی خواند که بی تو بر من چه گذشت.کس نمی داند.
که این سکوت ...بی تو ...
بی تردید...سکوت عین زوال است یعنی مرگ!
سفرکردی...سفر.نیاندیشیدی به من
چه ترسی داشتی در آن شب که از شبانه ترین...
چه شب شومی.چه ترسی.در آن سیاهی شب به چی ترفندی مرا گذاشتی نقطه ای در لحظه های محتضرانه ات...
زندگی را جمله بی پایان...فنوهای در دست حل شده در آب
با قلبی در دست چه بیگانه.چه غریبانه.نوشیدی نیمی از لیوان رو که فنوها غلطیده در آن
و لبان رازدارت در خطر بودند.و آن نگاه در آتش عصیان و خشم شعله ور بودند و از دورویی ها و تنهایی ها و بی کسی ها
سخت بی خبر...چه گستاخانه در آغوش کشیدی مرگ را ...در حالی که همه چشم به راه سحر بودند
در شبی اینگونه ذلّت بار برای تو
غروب قبل از پروازت دریغ از طلب عشق ، گدایی می کردم مهر تو...با خدا سخن می گفتم.ضجّه می زدم و فریاد...ندانستم از چیست
آن همه دلهره و اضطراب.لیک
دخترکم ایستاده بر درگاه...چشم او بر راه
در میان عابران چشم انتظار مرگ
روح او سرگرم پرواز
جاده ناگهان خالی از عابر.شب از نیمه شب گذشته دیگر کسی در جاده نیست
باز دوباره فردا
مادری ایستاده بر درگاه چشم بر پیکر سرد و کبود فرزند
بال و پر مادر ریخته در قفس
کسی نیست تا گوید دردش در آن تنگ قفس
می گوید...چه کسی با تبر انداخته این چنین بی رحمانه نهال زندگی ام را ...
لیست کل یادداشت های این وبلاگ